خودتان تصمیم بگیرید: بهشت یا جهنم

ایران بانو دات کام
خودتان تصمیم بگیرید: بهشت یا جهنم,
آیا تا به حال به این فکر کرده اید که ما چه چیزهایی نیستیم ما وضع سکون ذهنی مان نیستیم، بدنمان نیستیم، برنامه ریزی هایمان نیستیم، تحصیلاتمان نیستیم، ذهنیت فعلی مان نیستیم، خود جسمی مان نیستیم، واکنش های فعلی مان نیستیم، البته تا حدودی این چیزها نیستیم ولی خیلی از این حرف ها بیشتریم! اگر شما به این چیزها معتاد شده اید، تا ابد با آنها خواهید ماند. متوجه باشید که شاید در حال حاضر این چیزها باشید، ولی اینها فقط قسمتی از چیزهایی هستند که شما می توانید باشید. ناشناخته های وجود شما خیلی بیشتر از شناخته هایتان است.
در واقع بخش شناخته شده وجود شما به اندازه نوک سوزن از بخش ناشناخته شماست و اما ما چگونه با خود ارتباط برقرار می کنیم در وهله اول با آگاه شدن. فعل محشری است! مگر نه آگاه شدن! آگاهی انسان را درست جایی می برد که باید برود. آگاه بودن از هر چیزی، آگاه بودن از زندگی، آگاه بودن از رشد، آگاه بودن از مرگ، آگاه بودن از زیبایی، آگاه بودن از مردم، از گل ها و از درخت ها. ذهنتان را باز کنید و شروع کنید به دیدن و حس کردن. شروع کنید به تجربه کردن و از این کار، خجالت نکشید. لمس کنید، ببویید، بجویید و حس کنید، جوری که انگار هرگز قبلاً این کارها را نکرده اید. به رشد خودتان ادامه بدهید. مدام رشد کنید. هر لحظه که این کار را بکنید، تغییر خواهید کرد.
فکرتان را باز کنید، دلتان را باز کنید، آغوشتان را باز کنید و همه را در آغوش بگیرید. همیشه چیزهای بیشتری برای دیدن و تجربه کردن وجود دارد. هرچه بیشتر به یک درخت نگاه کنید، چیزهای بیشتری در آن خواهید یافت. یکی از سونات های بتهوون را می شنوید و همین، شما را به جاودانگی هدایت می کند. یک کتاب شعر را برمی دارید و می خوانید و همین، شما را به سوی زیبایی هدایت می کند. عاشق می شوید و همین، شما را به سوی صدها چیز خوب دیگر هدایت می کند، نترسید. به رشد خود ادامه بدهید. دنبال همه راه های ممکن باشید. قالب فعلی شما، فقط یکی از وضعیت های ممکن شماست، در حالی که برای هر چیز، هزاران امکان وجود دارد.
تصورش را بکنید توی این دنیا چقدر آدم ناقص العقل پیدا می شود که فقط به خاطر این که مغزشان را به کار نمی اندازند تا یک راه دیگر را پیدا و امتحان کنند، خودشان را می کشند! مثالی می زنم. دختر جوانی منتظر است که نامزدش رأس ساعت ۴ به او تلفن بزند. از ساعت یک بعدازظهر، شروع می کند به بال بال زدن. او منتظر است و به همه خواهرهای پرچانه اش اولتیماتوم داده که حق ندارند به تلفن دست بزنند. او منتظر می ماند و منتظر می ماند و بالاخره ساعت می شود ،۴ اما تلفن زنگ نمی زند. بعد او باز به انتظارش ادامه می دهد. ساعت می شود چهار و نیم و تلفن زنگ نمی زند.
می شود پنج، می شود شش و باز زنگ نمی زند. ساعت ،۹ دیگر همه کشتی های این دختر خانم غرق شده است. به حمام می رود و رگ دستش را می زند! چرا چون فکر می کند این تنها وضع ممکن در دنیاست. کم کم دارم به این موضوع اعتقاد پیدا می کنم که شاید تنها افرادی از سلامت واقعی ذهنی برخوردارند که بیشترین و حیاتی ترین راه های ممکن را در اختیار دارند. کسانی که می توانند به خود بگویند: «اگر این نشد و آن نشد، چه کارهای دیگری می شود کرد.»
برای نمونه بیایید به همین دختر خانم فکر کنیم. او غیر از این بیچارگی دیگر چه کارهایی می توانست بکند چه گفتید بله! واقعاً گل گفتید. می توانست به نامزدش تلفن بزند و بگوید «هی! چه مرگت شده شست پات رفته توی چشمت » البته این راه حل یک کمی پیش پا افتاده است، اما به هر حال از زدن رگ دست خیلی بهتر است. فکر کنید. این قدر زود جواب ندهید، ولی البته بجنبید.
راه صحیح تر و سالم تر کدام بود آهان! می توانست برای خودش یک پیتزای پرملاط و گنده و آبدار و خوشمزه درست کند، دوش آب سرد بگیرد، برود توی پارک بدود و داد بزند، به یک دوست باحال تلفن بزند و با هم بروند سینما. خیلی اسباب تأسف است که او راهی به این بیخودی و بیمزگی را انتخاب کرد. در دنیا آنقدر راه های مختلف برای خوب زندگی کردن وجود دارد که آدم به خواب شبش هم ندیده است.
درست، غلط، خوب، بد، طبیعی، غیرطبیعی! اینها درجه بندی هایی است که با بلبشویی که الان توی دنیا راه افتاده، اصلاً حد و مرزهایشان پیدا نیست. من در کلاسم دختر کوری را دارم که خیلی از من طبیعی تر است. او قطعاً می بیند و همیشه به من می گوید: «کور بودن برای من همان قدر عادی است که دیدن برای شما.» چه چیزهایی طبیعی است. چه چیزهایی درست است؛ چه چیز هایی غلط است تا وقتی که آزادتان بگذارند که حرف همه را بشنوید، به عقاید همه گوش بدهید و راه های مختلف را ارزیابی و بررسی و سپس انتخاب کنید، این امکان وجود دارد که بالاخره به هر بدبختی که شده، در میان این همه بمباران اطلاعات و دعواها و بحث ها، درست و غلط را تشخیص بدهید، البته به شرط آن که مسئولیت انتخاب هایتان را بپذیرید و بعد هم که آن راه ها را امتحان کردید و دیدید آن طور که دلتان می خواهد، جواب نمی دهد، لعنتش را به من نفرستید. انتخاب خودتان را سرزنش کنید و بعد راه حل دیگری را امتحان کنید.
من ممکن است هزار جور حرف به شما بزنم، همین طور هم دیگران، اما در نهایت این شما هستید که قلمویتان را برمی دارید و رنگ هایتان را انتخاب می کنید و بهشت یا جهنمتان را نقاشی می کنید. این دست شماست که تابلوی زندگی تان را می کشد و رنگ آمیزی می کند و اگر بقیه را به خاطر اینکه تابلویتان به جای یک بهشت دلپذیر و نازنین، جهنم هولناکی از کاردرآمد، سرزنش کنید، هیچ فرقی در اصل موضوع نمی کند. مرا و دیگران را به خاطر این چیزها سرزنش نکنید. شما خودتان مسئولید. گذشته را هرچه که بوده، فراموش کنید و به حال بچسبید لحظه ای را که در آن هستید آنها ثروتی است که واقعاً در اختیار دارید. زندگی بخشی مجزا از چیزهای دیگر نیست. زندگی مجموعه ای از یک تجربه کلی است که تمام اجزای آن روی هم تأثیر می گذارند. از آنچه که هستید خوشتان نمی آید خب! تغییرش بدهید. آدم دیگری شوید. برای عوض شدن، کار کنید و از آنچه که پیش می آید، درس بگیرید.
دکتر لئوبوسکالیا
تهمینه مهربانی
منبع : روزنامه ایران

 گرد آوری مطالب : iranbanou.com

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه