دنیای فانتزی من(13)

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ …
دختر همسایمون تیر بخوره بعد سریع با هلیکوپتر برسونمش بیمارستان
بعد دکتر بگه : اوه خدای من ! این گروه خونیش خَـعلی کم یابه !
بعد پرستار با قیافه ی عاشوفته به دکتر بگه دکتـــــــــــــــر نبضش ضعیف شده باید هرچه زود تر بهش خون برسونیم
بعد مادر دختر همسایمون شروع کنه به گریه کردن
پدرش به دکتر بگه دِ عـاخه لامـــــصب یه نگاهی به دور و بَـرت بـنداز ! دخترم داره جون میده !

بعد دکتر داد بزنه , کسی نیست این فداکاری رو انجام بده !؟
بعد من در حالی که دارم هلیکوپترو خاموش میکنم و سوییچشو در میارم
از هلیکوپتر بیام بیرون و با یه لبخنده ملیح آستینمو بزنم بالا به دکتر بگم بیا بزن

بعد پدر دختر همسایمون با لبخند بگه چرا دیر کردی داماده گــُلم ؟ :)
بعد من برم توی عٌـتاق عمل بعد که دختره بهوش اومد بگه نیما مَـن کوش ؟
بعد باباش از پنجره به افق خیره بشه و لبخند رضایت بگه نیما به خاطـره ها پـیـوست
روحـش شاد

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه