سیره و خاطراتی از شهدا

سیره و خاطراتی از شهدا

shohada[WwW.Kamyab.IR]

می خواست برگرده جبهه. بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی.بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند.

چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست . . .

وقت نماز که شد، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم؛ دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد!

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست!

اجازه بدید کمی هم بی نمازا نماز بخونند!!

دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم. خیلی زیبا، بجا و سنجیده جواب حرفِ بی منطقمن رو داد . . .

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه