داستان

داستان کوتاه سوسمار مهربان

ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی ها یکی از تآثیر گذارترین داستان های کوتاهی است که می تواند دید هر کدام از شما مخاطبین را بازتر کند و تآثیر به سزایی در رفتار های روزمرۀ شما بگذارد. بدون شک همۀ شما عزیزان با ضرب المثل از محبت خارها گل می شود آشنا هستید و حتی در خیلی از موقعیت ها به دلیل به جا بودن از آن استفاده می کنید،محبت و مهربانی کلمه ای قرآنی ا ست و از جملهٔ نزدیک ترین واژه هایی که در مقولهٔ عشق به کار می رود است و دل هر انسان سنگدلی را نرم می کند. با ما همراه باشید تا داستان جالب و کوتاه اما تآمل برانگیزی در این باره بخوانید. روز خیلی گرمی بو

ادامه مطلب ...
معمای جالب جوراب با جواب

معمای جالب ۲۵ لنگه جوراب که در این بخش از سرگرمی نمناک خواهید دید معمایی شیرین برای شما افراد باهوش است که با کمی فکر کردن می توانید پاسخ را به درستی ارائه دهید. هرمعمایی با وجود پیچیده بودنش لذت زیادی را به همراه دارد و هر شخصی دوست دارد اولین کسی باشد که پاسخ درستی به معما بدهد اما باید در حل معما به نکاتی دقت کافی داشته باشند تا نکات انحرافی و دیگر پیچیدگی ها آن ها را به اشتباه نیندازد در ادامۀ این مطلب معمای جالبی به نام 25 لنگه جوراب در اختیارتان گذاشته ایم تا با فکر کردن به پاسخ آن ذهن خود را به چالش بکشید. معما:. شخصی لنگه جورابهای خود ر

ادامه مطلب ...
حکایت لعنت بر شیطان

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟». پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد». پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟». گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام». با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!». جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند. ». پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟». پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!». همچنین ببینید. داستان جوجه اردک زشت. قصه قصر پادشاه. داستان خرس تنبل. داستان مادر خود عید بود

ادامه مطلب ...
حکایت پندآموز از امام حسین (ع)

جوانی محضر امام حسین (ع) رسید و گفت: «من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما. ». امام حسین (ع) فرمودند: «پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می‌خواهی گناه کن. اول: روزی خدا را مخور و هر چه می‌خواهی گناه کن. دوم: از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می‌خواهی گناه کن. سوم: جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن. چهارم: وقتی عزرائیل (ع) برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می‌خواهی گناه کن. پنجم: زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‌برد در آتش وارد مشو و هر چه می‌خواهی گناه کن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جزای روز قیامت

یک سال رئیس بخارا به حج رفت. چون به نزدیک عرفات رسید، درویشی پیش او آمد با پای برهنه و تاول زده، تشنه و گرسنه به رئیس بخارا گفت: «آیا روز قیامت جزای من مثل جزای تو باشد؟». رئیس جواب داد: «حاشا که خدای عزوجل من را چون جزای تو دهد، زیرا که من متمول هستم و به فرمان خدا آمدم و تو برخلاف فرمان خدا آمدی. ». برای خواندن داستان های خنده دار آموزنده قصه و حکایت در گوگل داستان جهانی‌ها را سرچ کنید و از داستان های متنوع ما دیدن فرمایید امیدواریم از خواندن داستان ها لذت ببرید. همچنین در قسمت همچنین ببنید می توانید پست های دیگه این بخش را مشاهده کنید. همچن

ادامه مطلب ...
داستان خنده‌دار کوتاه

مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟. آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:. بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟». شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟». بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟». شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم. ». بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف

ادامه مطلب ...
داستان – شمس و مولانا

داستان آموزنده “شمس و مولانا”. می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟. مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!. شمس پاسخ داد:بلی. مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!. ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!. ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. – با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. – پس خودت برو و شراب خریداری کن. – در این شه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه – عیب کوچیک عروس

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است. پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود. جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد. پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد. جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیو

ادامه مطلب ...
داستان بوی کباب

فقیری از کنار دکان کباب فروشی می‌گذشت. مرد کباب فروش گوشت‌ها را روی آتش نهاد و باد می‌زد طوری که بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس به راه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست او را گرفت و گفت: کجا می‌روی؟ پول دود کباب را که خورده‌ای بده! از قضا شیخی از آنجا می‌گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می‌

ادامه مطلب ...
داستان؛ارزش پدر

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟. پسر میگه : من. !. پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟!. پسر میگه : بازم من شیرم…. پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!؟. پسر میگه : بابا تو شیری…!. پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟. پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا…. منبع:asriran. com.

ادامه مطلب ...
داستان؛بهترین دوست

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می‌کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرف‌یاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن. ”. شاهزاده با تمسخر گفت: “من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه

ادامه مطلب ...
داستانک ابوریحان و مزدور

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد. که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف…. را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میا

ادامه مطلب ...
داستان خیانت سام

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت. تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن. همه چیشون رویایی بود و با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد آوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه رقابت

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد . و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟. او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!. منبع:bartarinha. ir | بازنشر

ادامه مطلب ...
داستان قیمت تجربه

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین. نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد. و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطع

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌. درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گ

ادامه مطلب ...
امان از دست ایرانی ها

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در

ادامه مطلب ...
عاقبت خیانت در رفاقت

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت. با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به د

ادامه مطلب ...
خانم…شماره بدم

خانوووووووم…. شــماره بدم؟؟؟. خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟. خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟. اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!. بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد. تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…. شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی…. !. دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…. دردش گفتنی نبود…. !!!!. رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کر

ادامه مطلب ...
داستان تجاوز به دختر 16 ساله

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد. چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:. یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه